تبليغاتX
★ミ❤قلب شیشه ای★ミ❤

★ミ❤قلب شیشه ای★ミ❤

ماجرای  فوووووووووووووووووووووووووووووت

آپلود

داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید


الووو.. ، فقط فوت کرد !


گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد

 .گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد .


گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد .


گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت کن اگه میتونی

بیای دوتا فوت کن ، دوباره دوتا فوت کرد

 . با خوشحالی گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم . دوش

گرفتم و ادکلن زدم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از در

میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟

اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دوتا فوت کن…!!

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 6:34 PM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

 

آپلود

امروز خدا یک لبخند زیبا زد

و از لبخند او

زن آفریده شد..

تا بگوید برای عاشق بودن کسی هست..

این روز قشنگ رو به تموم فرشته های روی زمین و مادرها تبریک میگم..

 

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 6:14 PM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

 

 

یه کادوی جالب برای بهترین دوست

 

چهار تا دوست که 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي کنن

در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف کنن ...

بعد از مدتي يکي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي . سه تاي ديگه صحبت رو مي کشونن به تعريف از

 فرزندانشون :
اولي : پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه . اون توي يه کار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت کرد .


پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شرکت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده

 معاون رئيس و اون قدر پولدار شده که حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !


دومي : جالبه . پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه . توي يه شرکت هواپيمايي مشغول به کار شد و بعد

 دوره خلباني گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده . پسرم اون قدر

 پولدار شد که براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!


سومي : خيلي خوبه . پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توي بهترين دانشگاه هاي جهان درس خوند و يه

مهندس فوق العاده شد . الان يه شرکت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس کرده و ميليونر شده . پسرم اون

قدر وضعش خوبه که براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 3000 متري بهش هديه داد !


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريک مي گفتند که دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريکات به

خاطر چيه ؟!


سه تاي ديگه گفتند : ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت کرديم ؛ راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف کني ؟!


چهارمي گفت : دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با دوستاش توي يه کلوپ مخصوص کار ميکنه !


سه تاي ديگه گفتند : اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!

دوست چهارم گفت : نه ! من ازش ناراضي نيستم . اون دختر منه و من دوستش دارم . در ضمن زندگي بدي

هم نداره .


اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه

هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 3000 متري هديه گرفت !!!

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 2:0 AM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

اعترافات تکان دهنده ی یه دختره شیطون..

اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به

نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم

بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به

خوردن یهو گریه‌ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم

بمیریم!!!!!!!




اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و

بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی

 خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!



اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد. صبح روزی

 که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه

میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم ....

اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو

حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا

خندمون قطع نمیشد!!

      
اعتراف می‌کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن

 میشدم که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!!

  

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی

خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش

کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم،

خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار

صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس

خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو

نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از

 من معذرت خواهی میکرد!!

احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!



تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش

 کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه

پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که

بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!




اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره

زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!



اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم ميرفتيم

 گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!


 
اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو

میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما

جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن

توو دنده....

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 2:36 AM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

 

چه خوش خیال است ... فاصله را میگویم.

به خیالش تو را از من دور كرده.

ولی نمیداندكه تو جایت امن است ....

اینجا میان قلبم...

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 3:20 AM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

گاهــــــے ..

 

گاهــــــے دلم برای خودم تنگ ميشود


گاهــــــے دلم برای باورهاے گذشته ام تنگ ميشود


گاهــــــے دلم برای پاكيهاے كودكانه ے قلبم ميگيرد


گاهــــــے دلم از رهگذرانے كه در اين مسيـر بے انتها آمدند و رفتند ، خسته ميشود


گاهــــــے دلم از راهزنانے كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد


...
 گاهــــــے آرزو ميكنم اے كاش


دلــــــی نبود تا تنگ شود


تا خسته شود


تا بشكند ...!!

 

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 2:8 AM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

 

امروز روز منه

روز تولدم

روزیکه پا به این دنیای رنگانگ گذاشتم دنیایی که پر از سورپرایزای جالب و رنگارنگه بعضی روزاش

 رنگین کمونی و بعضی روزاش خاکستریه

از اینکه یه سال جدید رو میخوام باز تجربه کنم یه حس خوبی دارم و همیشه

بخاطر اینکه تولدم هم زمان

با شروع سال جدیده یه حس خوبی بهم دست میده

به همین دلیلم دوستام بهم میگن

"نسیم بهاری

از تموم کسانی که تو این سالها تنهام نذاشتن و همیشه کنارم بودن همیشه ممنونم و

دوسشون دارم..

راستی از کیک تولدمم بخورینا سفارشیه

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:57 AM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

 

تو این روز سبز

سرزمین دلت همیشه سبز باشه..

 

 

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 1:2 PM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

سال نو رو به تموم دوستای عزیز و مهربونم

تیریک میگم

آرزو میکنم تموم تک تک لحظه های عمرتون پراز اتفاقات خوب و بیادموندنی و زیبا باشه

آرزو میکنم امسال یه سال متفاوت با تموم سال های قبل براتون رقم بخوره و چون امسال سال

اژدهاست..

مثل یه اژدهای افسانه ای

به جنگ پلیدی ها و بی وفایی ها

ودشمناتون برین..

دوستون دارم

نسیم

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:48 PM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |

Flowers & Butterfly

دستت را به من بده تا باهم از آتش بگذریم

آنان که سوختند همه تنها بودند..

چهارشنبه سوری همه ی دوستای مهربونم مبارکFlowers & Butterfly

 

Flowers & Butterfly

 

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 9:58 PM توسط •ஜ♥๑ نسیم •ஜ♥๑ |


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
Design By : Pars Skin